«پارهپاره شدم
و هر پاره را در گوشهای رها کردم
پارهای را در ژرفترين نقطهی درياهای آزاد رها کردم
پارو زدم و دور شدم
نگاهی به پشت سر نيانداختم
پارهای را در آن شهر کوچکی
که هيچوقت فراموشش نمیکنم جا گذاشتم
نتوانستم بازگردم، کسی چه میداند
شايد اگر بازمیگشتم هم نمیيافتم
پارهای را زير آشنا درخت آلبالويی کاشتم
نپرسيدم که سبز شد يا نه
ميوه داد يا نه
پارهای را دست دوستی عزيز فراموش کردم
وقتی خواستمش پس نداد
گويا چندان هم عزيزش نبودهام
پارهای را برای عشقی بزرگ به آتش افکندم
به خواست خودم
هيچوقت پشيمان نشدم
به خود پيچيدم، نيست شدم
بعد آرام شدم، زنده شدم
و به جای هر پارهام که رفت
تازهاش را خلق کردم
قویتر، آرامتر
شادتر، ساکتتر
پختهتر، رنجيدهتر
تنهاتر، خستهتر»
Candan Erçetin
پسنوشت: من چندان علاقهای به شعر ندارم، هيچوقت داوطلبانه شعر نمیخوانم و کمتر شعری به دلم مینشيند. هر چقدر فکر میکنم نمیفهمم چرا اين شعر را شکسته بسته ترجمه کردهام