فکر می کنین چه ارتباط و شباهتی بین مسیح و پینوکیو وجود داره...روزهای بعد بیشتر خواهید شنید....
![]() |
![]() |
|
|
|
|
![]() |
|
|
|
|
|
|
|
|
3195 مطلب (1299 جدید) توسط 59 عضو
سیاسی - اجتماعی
(862 جدید)
شعر و ادبیات
(44 جدید)
روزنوشت و خاطرات
(94 جدید)
علمی و آموزشی
(39 جدید)
فرهنگی و مذهبی
(126 جدید)
اقتصادی - سیاسی
(53 جدید)
وبلاگهای متفرقه
(32 جدید)
وب سایتهای دولتی
(2 جدید)
وب سایتهای خبری
(47 جدید)
فکر می کنین چه ارتباط و شباهتی بین مسیح و پینوکیو وجود داره...روزهای بعد بیشتر خواهید شنید....
نامه همسرم به شوهرش !!! همين ديشب.... كامليا به رضا نوشته بود :
همسرم سلام !
خسته نباشي- وقتي تنها بودم دلم براي با تو حرف زدن تنگ شد. نه حرف زدن هاي هميشگي ، ازاون حرف زدن هايي كه يادمون رفته ، آره از اون حرف زدنهاي عاشقونه اي كه مدتهاست فراموش كرديم. رضا جانم! نمي دوني چقد دلم براي اون جور حرف زدن ها تنگ شده ، دلم براي وقتهايي تنگ شده كه با نگاه كردن بهت سير نمي شدم، براي لحظاتي كه ترس رفتنت رو داشتم . دلم براي دستهات تنگ شده ، به خدا دلم دستهاتو مي خوادرضا – دستاي گذشته كه منو سفت در آغوش مي كشيدن ، دستهاي مردونه اي كه چقدر بهم آرامش مي دادن – آخ رضا نمي دوني به خدا نمي دوني كه چقد حسرتتو كشيدم – چقد برات بي قراري كردم، چقد شبا تا صبح گريه كردم ، چقد برا سلامتيت ، براي رسيدنِ بهت دعا كردم ، چقدخداخدا كردم... رضا جانم با دست خالي اما با عشق و توكل به خدا شروع به زندگي كرديم و چه زندگي قشنگي داشتيم. سخت بود . لحظات با هم بودنمون خيلي كوتاه بود اما عجيب شيرين بود.
رضا جان چشماتو باز كن. من همونم ! هموني كه وقتي نگام مي كردي ، حتي از دور، آتيش مي گرفتم ، من همونم كه هزار بار تو سفره كاغذي مي نوشتي دوسِت دارم!! من همونم ، هموني كه نابالغ بود ، جوونه زد و حالا رشد كرده ، باور كن كه درونم هنوز مملو از توست . باور كن كه سختيهاي زندگي هر چند سخت تاثير ناخوشايندشو رو هردومون گذاشته اما گوشه گوشه قلبم هنوز به نام توست .
رضا جان ! تك اتاق بالايي خانه پدري ، اولين ماواي ما بود و من هيچ چيزش رو نمي ديدم جز نشانه هاي وجود تو درآن اتاق كه گذشته تو درش جا مونده بود . اگه تو در غربت سختي مي كشيدي ، باور كن ، باور كن كه ديواراي تاريك اتاق بالايي خانه تون برات شهادت مي دهند مصيبتهايي كه كشيدم . اما من استوار بودم . من چشمم رو به در مي دوختم تا تو ماهي دو روز بيايي و بوي بودنت رو درآن اتاق نو كني ، منتظر بودم تا از راه برسي و منو سيراب كني و تو مي اومدي خسته! اما عاشق ! بماند كه عشق به واسطه تو بود كه در دلم جوونه زد و گر نه منِ سختِ خشك و خشن رو چه به روييدن ! منو عاشق كردي و اين يك شروع بود . شروع يه راه مشكل . اما چنان مطمئن بودم كه لحظه اي ترديد براي پيمودنش به خودم راه ندادم . مي دوني چرا؟ چون آخر راه تو وايساده بودي . تو كه براي من تمامِ تمامِ كمالات بودي . تو كه اسطوره بودي كه همه خوبي بودي كه همه عشق بودي كه سخت عاشقم بودي ...
رضا جان كلام غير در من كوچكترين تاثيري نكرد و مي دانم كه در تو نيز و همين بود و هست كه دلخوشم مي كرد . چرا كه من نيز براي تو همان بودم كه تو براي من . گاهي به ذهنم اجازه مي دادم پر بكشه و چنين تصور كنم كه من براي تو بيش از آنم كه تو براي من ، فقط براي دلخوشي و لذت ناشي از اين احساس ! اما بعد وقتي به دلم مراجعه مي كردم اين دو رو برابر مي يافتم ، چون در قلبم نهايتي براي دوست داشتن تو نمي يافتم ...
رضا جان ، به من نگو بعد از ازدواج عشق مي ميره ، كم سو مي شه ، قلب من ضعيف تر و نحيف تر از اونه كه تاب بياره كم سو شدن علاقه اي كه سالها با چنگ و دندون حفظش كردم – فريب ظاهر خشن و گاه حرف هاي كريه دور از شان عاشقت رو نخور كه دليلي باشه براي .... تو به قلبت رجوع كن ، قلب من تو رو مي خواد، تو رو مي خوونه و تو رو طلب مي كنه ... اصلاً قلبت گذشته رو مرور مي كنه ؟
رضا جان ، به جاي يك آن ، يك لحظه ، حسرت اون رو مي كشيدم تا نگاهي از دور در جايي از افقِ ديدمون بهم برسه ، يك عمر فرصت داريم ، هرچند همين عمر هم يك آنه !!
آن زمان كه با من يكي مي شوي و به قول خودت تبديل به نقطه مي شوي ! رضا جان نقطه رو تا ابد به خاطر بسپار و بدان كه من نيز نيمي از آن نقطه ابدي هستم و نيمي از آن هيچم و هميشه آماده ام تا ازت پذيرايي كنم . منو دوست داشته باش به من عشق بورز. نگاهت رو از من دريغ نكن . منو به من وامگذار كه محتاجم بهت . من محتاج نگاه معني دار و ممتد عاشقانه توام تا وجودم رو بلرزونه و جرقه هايي قديمي رو بيادم بياره ... دستم رو بگير تا تجلي اسطوره ايمان را ببينم تا باورت كنم ... نه نمي ميره ، نمي ميره رضا جان! ، به من نگاه كن ، من همونم كه دسته گل به دست ،به انتظارش مي ايستادي و براش دعا مي كردي تا سلامت برسه پيشت . من همونم كه پاره وجودت بودم . تنِ منتظر منو درياب . به من عشق بورز تا سمِّ بدبيني و مرگ از وجودم پاك بشه ... چشماتو باز كن تا فريادِ انتظارم رو بشنوي !! چشماتو واز كن و ببين كه مادر فرزندتم ، مادر پسرت كه در فراقت اشك مي ريزم و هنوز شاكرم براي داشتن تو ، تويي كه دنيايي، تويي كه دريايي، تويي كه بي انتهاي تمامي براي من ....
نامت با انهدام واژه ها نام گرفت و تنت كه دارد با انفجار صدايت ، تنم مي شود ، كسي جدي نخواهد گرفت اين قال را كه ديري است حال شده و حال را هم ،كه قال نمي شود به زور دگنگ هم. مادگي و نرينگي بهانه نقطه شدن است در انتهاي خط بي آغاز نامت ،كشيده برنامم و اين منم ، منهدم در فراسوي كلامِ زنگ زده بهت آلود ، بي هيچ تَركِشي ،كه من ،خاكسترم ،بادَم سپرده اند ، گسترده در وسعتِ تنِ چركينت ، هيچ آبرويي و هيچ اشكي نمي شويَدَم كه حل نمي شوم ،معلق درعَرقَت، پوستت مي شوم ، به گاه نمازِ عصر ، به محراب تنم، به فردا روز، چرا فردا روز ؟برهنه كردم گامهايت ، در تقاطع ايندو مي نوشم جامي سوراخ به افق ميانت ، بانوي عصرِ عريانِ من شدي . لبريز شدي ، سرريز نخواهي شد كه من ،جرعه ها پركرده ام از لبريزِ سرريزِ منهدمت ، گام يا قدمها و قدم يا گامها به ابرها بدوز كه شانه يا شانه هايم حمّال زانوانت گشته به التماس دست يا دستهايم ، تصادمِ خطِ ميانِ سينه ام با قعر ِشيرآبه دانت ، نَفَس نَفَس بِكِش ، تمام كن هواي محصورِ پريشان و شوريده ام، بِكُش منِ منم ، چنگ بزن تنه ام كه با لا و پايين شدن هاي سينوسيِ پردامنه ات به فركانسِ تكانهايم ، زمان ِ وصول ،معكوس مي كند . بگذار جاه طلبيم در خسّت فِراخيِ آن ساغرِ خون آلود ، كمي دردش بگيرد ، انتهاي جام كو؟ شنيدم ! ديدم !خط دارد نقطه مي شود! راستي كه زاويه ي گامهايت نمي توانستم نقاله كنم، دستِ به خواب رفته ام به زير زانوانت به اسارت رفته بود، بهوش باش فريادت را بلندتر مي خواهم بشنوم كه منهدم مي كند واژه منِ عاشق كُشِ معشوقه زا را...آه ...نقطه ام!
رضا رجائی – مرداد 87
سلوک در نقطه ذوب عریانی به گاه تسخیر ارتفاع

سوگْ نوشتي بر ساقي نامهي خُمِ خَمّارْ
زخمهاي پايم مي شمردم ، دودي بديدم برخاسته از پشت كومه اي ، ميكده را يافته بودم ، پاي پياده ، راهِ ميكده و لختي ، نفس هايم بريده بريده. به بارگَهش كه رسيدم دودي نديدم ، اشتباه آمده ام؟ ليك درب گشودم ، جام بدستان ، مست بديدم ، چيده بودندِ شان و قباي ژنده شان ،دورتادور ديوارِ خرابات ، متعفن و خون آلود ، درست آمده ام؟ اذن ورود دادند و چنگ بزم دير زماني بود كه نواخته مي شد . مرا پاي درب بنشاندند و جامي بدست دادند و ساقي بود ،كه پشت به من دور مي شد ، آرام و خرامان ، ساقي را بگفتم خُمار نمي شويم ، جامي دگر! و ريخت و بيآورد و هفت جام نوشيديم و ساقي را خواندم كه اين ميِ ناب نيست كه به مايش مي دهي؟ ساقي مرا فرمود : خُم خَمّاري مراست به منزل ،سي ساله ، خواهي اگر بايست كه سپيده دم آيد . مرا تا دگر روز با تو كاري نيست .
ساقيا ، آرام و خرامان ،جامِ مي بَر كَفَم نِه ، تا شمايلِ نِگارم از جام برون مريزد . حال مجلس ترك گوي و دربِ ميكده آرام ببند. راستي گفتي آن خُم خَمّار كجا بنهاده اي؟ آرام بگو و خرامان رو...
صبح آمده بود ، دربِ ميكده به ناگه گشوديم بيكباره . ساقي بود، آرام بِخُسبيده بر پاي درب ، خشك و خميده چون درخت انگور. صدايي برخاسته بود. خُمِ خَمّارشكسته ديدم بر دستانِ خشكيده اش و ميِ خَمّاركه داشت بر خاكِ پايش مي پيچيد و فرو ميرفت.
دربِ ميكده بشكستم . زان شب ديگر كسي درب نكوفت به مشت . ساقي من بودم و مستان همه بر خاكِ شراب آلودِ پاي دربِ شكسته ام ، رقصان و پاي كوبان ، جامه دريدند.
به فردا روز ، خروسخوان ، مستان همه بر سقفِ ميكده بر دار ديدم ، من بودمو و جامي ، و نگاري ، برون جسته از ساغر، كه چُنين مي خواند : عاشقان همه بر دار نمودي ساقيا ! مي بر تو حرام كرديم . مَشِكَن جام ، به كناري نِهَش و مجلس ترك گوي.
مجلس ترك نگفتم .نگار بر لبِ جام بالا بيامد و بنشست ، جامه از تنم دريد، نگاهش سينه ام شكافت ، خُمِ خَمّار از قفسِ تنم برون كشيد و بر فَرقگَهم بكوفت و سير بنوشيد . شراب جانم سرازير از خطوط تنم. نقش بسته در من ،درختي كه ريشه اش به آسمان خرابات روئيده و من ، كه بر دارم ! خفته آرام و سينه خالي از خُمِ خَمّار ، ..
مرا با هوشياريت كاري نبود . بنگر به گاهِ خُماري كه من ، چگونه بر دار شدم در حلقهي مفقودهي زلفت ، چَنبره بر گلويم ، سوخت گلويم ، نفس ؟؟.... ديگر نَه !...
به خُماري ترا ديدم و در مستي ات خويشتنم بود ، و مست ازخُماريت. با چشم باز، مرا ميِ خَمّار به زير پايت كفايت است ،ليك چشم تو غايت است ، نه ميكده كه خشت و آجرش بوي تعفن مرا نفس مي كشد .
دريدي و رفتي ، جاي نگاهت سيال است بر گلوگاهم . درنگ مكن و مرهمي نِه ، بيخيالِ سينه ام كه خود حكايتي دگر است . مرهمي هست ترا؟ دريدي و رفتي ،سوختي گلويم ،نوشدارو نيست مرهمت ؟ چه ؟ مرهمت نيست ؟ گلويم را هم بِدَر و دريد.
شَقّه شَقّه زبانم ، و تنِ مُثله مُثله ام با شب همي گفت : اي صبح ، شب را به زيرت مَكِش ،اي تاريكي روشنايي مشو و اي تو مرغ سحري ، خاموش بر آشيان بمان ، راستي ، معشوقهي من صبح را دزديده است ....
رضا رجائي – اروميه مرداد 87

عرض تسلیت
هنرمند گرامی جناب آقای کیانوش احسانی فوت ناگهانی مادرعزیزتان را به حضور جنابعالی و خانواده محترم تسلیت عرض نموده و علّودرجات را از درگاه خداوند متعال برایشان خواستاریم .

پنجشنبه ۲۳ خرداد ۸۷ ساعت ۶ عصر ، روز خوب و بیادماندنی برای تئاتر ارومیه بود . برای ما که ۱۰ روز برای نمایشی خوانی نمایشنامه آوازخوان کله تاس تمرین کرده بودیم نمی تونست روز بدی باشه . استقبال خوب بود . حدود شصت هفتاد نفر !! البته تو یه سالن ۴۰ متری !! انعکاس کارم بد نبود . به قولی کارگرفت ! فیلم و عکس کارم منتشر کردیم. بچه های انجمن ادبی هم بودند :دومان ملکی ، خالد رسولپور، مهدی پیامی فر ، خانم رستمی و ...آقای پرویز سلیمانی اقدم و علی صابر رضائی از پیشکسوتان تئاتر ارومیه و حتی مرتضی پیری همکار و دوست بسیار ارجمندم که در سالهای قبل رئیس مجتمع فرهنگی هنری ارومیه بود. به هرحال هرکسی که یه جور دلش برای تئاتر می تپید ، اونجا بود. آقای نورانی ، عضو هیات علمی دانشکده ادبیات انگلیسی دانشگاه ارومیه هم قبول زحمت کرده بودند و درمورد سیرتحولات جریان آوانگاردِ ادبیات نمایشی دهه پنجاه میلادی موسوم به ابزورد به صورت تطبیقی سخنانی رو ایراد فرمودند ، که از ایشون هم سپاسگذاریم.
بچه های بازیگر زحمت زیادی رو متحمل شدند که به شخصه ازشون ممنون و سپاسگذارم . از بروبچه های نمایش خانه اورمیه و خانه فیلم و تئاتر روژیران هم ممنونیم که امکانات تمرین و احرا رو در اختیار ما قرار دادند.
و اما شناسنامه کار :
نمایشنامه : آواز خوان کلّه تاس
نوشته : اوژن یونسکو ترجمه : داریوش مهرجویی
طراح و کارگردان : رضا رجائی
بازیگران به ترتیب خوانش متن :
میترا آهور....................................................... مادام اسمیت
بهنام حقیقی.....................................................آقای اسمیت
شادی امیری...............................................................ماری
محمد کاظمی .....................................................آقای مارتن
رزیتا پور حسن ...................................................مادام مارتن
احمد ظفرنمون .........................................رئیس آتش نشانی
واینم ادامه عکسها:








روزی روزگاری تئاتر
تئاتر : كالا؟ آري يا نه !؟(قسمت دوم)
اقتصاد در تعريف عام به معناي ميانهروي است و در تعريف علمي، بودجه يا سرمايهاي است كه به صورت كالا يا حجم عظيمي از كالا متبلور ميگردد. همانگونه كه در قسمت قبل گفتيم ، به طور خلاصه يادآور مي شويم : بياييد در اين شهرِ مصرف گرا با اجتماعاتِ ناهمگون و طبقاتِ خرده بورژوايي وكارمند ، زمين داران و ملّاكان و كشاورزان نسبتاً مرفّه ، تئاتر را به عنوان كالايي در نظر بگيريم كه بازاري براي عرضهاش ، غير از محافل خيلي خاص ، وجود ندارد و ليكن درصدد هستيم بازارِ گرمي برايش براه بياندازيم. در علم اقتصاد نيز تحليل شكل كالايي، مقدّم بر بيان اشكال و پديدههاي ديگر اقتصادي است وطبق قوانين اقتصادي بايد درصدد ايجاد تقاضا براي اين محصول باشيم. كالايي (هنري!)كه حاصل تعامل جسمي و ذهني انسان است در زمان و مكان مشخص با تكيه بر خلق دوباره اثرِ ادبي دراماتيك .
درنتيجه، اگر به تئاتر به عنوان كالايي هنري (Artistic Production) بنگريم كه از ابزار و لوازم سخت افزاري و نرم افزاري مختلفي در دورة توليد (Production Period)بهره مي برد ، اين نكته را ياد آور مي شويم كه همانند هر كالا و محصول ديگري بايد قابليت مصرف و سودمندي لازم را داشته باشد، بنابراين اگر بخشي از نيازهاي روحي ـ رواني ما را تأمين ميكند، ميبايست همانند هر كالاي ديگري نرخ بازگشت سرمايه (Return On Investment)و ميزان بهره اقتصادي(Economic Profit) آن را مورد توجه قرار دهيم. هيچ سرمايه گذار(Investor) و يا توليدكنندهاي بدون توجه به سودآوري و ارزش افزوده ، دست به توليد فراوردهاي نخواهد زند[*].
مشكل ديگري كه به نظر مي رسد اينست كه ، به دليل عدم تبديل كالايي به نام تئاتر به محصول ديگر و عدم امكان معامله پاياپاي، مساله كمي دشوار مي گردد. بدين صورت كه در يك فعاليت اقتصادي ساده ، مشتري پولي را در ازاي بدست آوردن كالايي معاوضه ميكند. كه اين كالا و يا محصول قابل معامله با كالاي ديگر و يا قابليت تبديل دوباره به پول را دارد. ليكن در تئاتر تماشاگر پولي را مي دهد و بليط تهيه مي كند كه پس از مصرفِ كالاو تماشاي تئاتر، قابليت تبديل مجدد به سرمايه را ندارد و همين است كه مساله را كمي پيچيده تر ميكند و به اين فكر فرو ميرويد كه آيا واقعاً تئاتر يك كالاست؟ مردم بهعنوان مخاطب تئاتر پولي را صرف چيزي ميكنند كه بازده كالايي و سودمندي مادي ندارد.
چگونه مي توان مردمي را كه سودي عايدشان نمي شود، به پاي تماشاي نمايش كشاند؟ اين همان سئوال بعدي است كه بايد پرسيده شود. در وجوه اوليه بايد با روحيات جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم آشنا باشيم . تركيب قومي و زباني و درصد طبقات مختلف اجتماعي مهمترين بعد مطالعاتي آماري اين قضيه خواهد بود .
در شهري به مانند اروميه تحليل آماري و تعيين شاخص هاي مطالعاتي به لحاظ تنوع قومي و زباني و مذهبي و اختلاف و شكاف طبقاتي در توزيع و پراكندگي جغرافيايي شهري ، بسيار كار مشكلي است . به نظر مي رسد اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي با تعريف پروژه مطالعاتي فوق و با تعيين جامعه آماري ، از سازمانهايي است كه بايد در حل اين قضيه پيش قدم شود. و نتايج اين مطالعات به متوليان امور تئاتر ارائه تا مورد بهره برداري قرار گرفته و در برنامه ريزي هاي راهبردي مورد استفاده راهبران واقع گردد. طراحي پرسشنامه ها و پي بردن به علايق و سلايق قوميتها و طبقات مختلف جامعه بسي مفيد خواهد بود و حتي بخش فرهيخته جامعه در امور نرم افزاري ، گروه سرمايه داران در امور سخت افزاري و اسپانسري و طبقه پولدارِ فرهيخته در دو جهت مي توانند اين سودمندي را تضمين نموده و با اقدامات و عكس العمل به موقع از ورشكستگي چرخه توليد جلوگيري نمايند.
همانگونه كه تنوع محصول يكي از اركان بازاريابي و به سود رساني يك بنگاه اقتصادي است ، تنوع توليد آثار نمايشي نيز مي تواند حضور تماشاگران با گرايشهاي مختلف را تضمين و بيمه نمايد.
ادامه دارد...
[*]براي كسب اطلاعات بيشتر مراجعه كنيد به مقاله اقتصاد در تئاتر نوشته دكتر فرشيد ابراهيميان چاپ در مجله صحنه شماره 24
روزي روزگاري تئاتر
پیش درآمدی نوستالوژيك برتئاتراروميه ازمنظرآسیب شناسی افراطی(قسمت اول)
روزي روزگاري در اين شهر بازار تاناكورا آتش گرفت و كساني را ديديم كه بر سر و روي خود مي زدند و گيسوان خود مي كندند و گونههايشان را با ناخن ميخراشيدند و عجب آنكه در شهر عزاي عمومي اعلام نشد . اما در سالهاي نه چندان دور قبل از آني كه سينما آزادي تهران در شعله هاي آتش مبدل به تلي از خاكستر گردد ، سينما فرهنگ اروميه ( نانسي سابق ) آتش مي گيرد و كسي به روي خود نمي آورد و حتي ككش هم نميگزد . سالن سينمايي كه به نوعي تمامِ خاطراتِ كودكي و نوجوانيم ، از سينما رفتن و فيلم ديدن گرفته تا جشنواره هاي مختلف شعر و تئاتر و... را باخود به هوا برد و سنگ قبري از خود بجا گذاشت. فيلمهايي مثل اتوبوس يداله صمدي . مترسك حسن محمد زاده ، اجاره نشینها و هامون داریوش مهرجویی، با گرگها مي رقصد كوين كاستنر و آخرین امپراتور برناردوبرتولوچي و حتي اجراي نمايش بازرس نيكولاي گوگول به سال 67 كه يك اتفاق عجيب و باور نكردني بود. قسمتي از فرهنگ اين شهر در سينما فرهنگ تبديل به خاكستر شد .از مقايسه اين دو آتش سوزي مي توان نياز مردم اين شهر به پوشاك دستِ دوم در كولونيِ عظيمِ تاناكورا و نيازشان به فيلم و فرهنگ و شعر و زبانم لال تئاتر ! را مقايسه كرد. خانه فرهنگ اروميه هم كه روزگاري باز نه چندان دور گهگاهي شاهد اجراي تئاتري در ژانر كودك و نوجوان و يا گاهي بزرگسال بود نيز با بي عنايتي مسئولان وقت روبرو شد كه به جهت كوبش تقديمِ مالكانش گرديد. صحنه اين تالار زماني بس دور در زير پاهاي هنرمندان بزرگي چون آتش تقي پور ، سيامك اطلسي ، ابراهيم آبادي ، خسرودستگير ، بهمن احمري ، قاسمي ، عزيزي و پسران و... كم آورده بود و چوبهايش لق شده بودند. يادم مي آيد در سال 65 كه من در كلاسهاي خوشنويسي تالار فرهنگ تلمّز ميكردم ، آقاي جواد خدادادي از بازيگران تئاترِ كشور كارگاه بازيگري برگزار كرده بود كه من با كنجكاوي كودكانه گهگاه گوش مي ايستادم و سري به داخل كلاس مي كشيدم . از آنروزها فقط فخرالدين معصومي بيادم مانده است كه در فيلم ايستگاه يداله صمدي نقش خنثي كننده بمب را بازي كرده بود و ديرزماني است با همسايه روبرويمان رفت آمد داشته و دارد . چه با مسمّايند اين دو! سينما فرهنگ ! خانه فرهنگ !! دو مكان فرهنگي را كه از دست داده ايم. تا اينجا را داشته باشيد.
مردمي كه حاضر نيست براي رفتن به سينما بليط تهيه كند و براي ديدن فيلمهاي سينمايي درجه ب و ج ايراني و هندي ، دست به دامن دست فروشها و سوداگران لوحهاي فشرده مي شود . شما مي خواهيد با اين زير ساخت فرهنگي در مورد تئاتر هم صحبت كنيم . جايي باقي نمانده است دوستان . حتي روزنهاي . مردمي كه بزرگترين نمايش زندگيشان ، جمعه ها ، گردش در روستاي بند و پارك كردن ماشينها در كنار خيابانِ بند و تخمه شكستن و به نمايش گذاشتنِ خود و چشم چراني است . وه ! چه نمايش باشكوهي است براستي . با اين مردم بايد با صراحت لهجه سخن گفت . زيرا هيچگونه كنايه و استعاره ادبي و انتراع هنري را نمي خواهند كه متوجه باشند . شعر يعني چه ؟ وقتي مي توان سخني را به صراحت گفت چرا بايد شعر بگوييم ! وقتي سيديهاي حميدِماهيصفت ناياب مي شود و ستاره يا اسطوره بازيگرياش حسنكيشي است . شما اگر بخواهيد از هنرِ فرهيختگان سخن برانيد كه به بيراهه رفتهايد. مگر نه اينست كه مردم حوصله پيچيده كردن مسايل را ندارند . وقتي با اوشينِ سالهاي دور از خانه همسان پنداري ميكنند و بر روح ساموراييِ پدرِ هانيكويِ داستانِ زندگي رحمت ميفرستند و دلشان براي يانگومِ جواهريدرقصر ، قيلي ويلي مي رود ، بنده بيجا ميكنم در مورد تئاترحرفي زده باشم . كما اينكه متاسفانه نادر افرادي كه به نوعي خود را متولّيِ اين امر ، يعني تئاتر مي پندارند نيز دچار اين چنين ابتذالاتي هستند.
چگونه مي توان از ابتذال مردمي كاست كه براي اعلامِ عمومي و القاي سريعِ ماشيندار شدنشان ، پلاك ماشينِ صفرشان را تا يك ماه پشتِ شيشه عقبِ ماشين قرار مي دهند و نايلونهاي صندلي ماشين را نمي كنند و حتي روي نايلونهايِ كارخانه نيز روكش مي كشند و به روستاي بند مراجعه كرده و به سببِ متبرك نمودن ، اتومبيلشان را با آب شهرچايي غسل تعميد مي دهند!؟
مطمئن باشيد نمي شود با نگرش و ابزار هنري سلايق مردم اين شهر را تغيير داد و سطح اغناي دروني آنان را بالا برد . به طور مثال در فرانسه تئاترِ بولواري و در نيويورك تئاترِ برادويي بوجود آمده بود كه بزرگاني چون يونسكو و بكت و ادوارد آلبي و سام شپارد احساس مسئوليت كرده و با شنا كردن در خلاف جهت آب بنيادهاي تئاتر كلاسيك را كه ايبسن لرزان كرده بود ، فرو ريختند و تئاتر آوانگارد را بنيان نهادند . دراين شهر بايد در وهله اول به جهت فراگيري امر ، كالايي با درجه مصرف عمومي توليد شود حتي اگر اين كلمه عمومي به معني خاص كلمه ، شامل اقشار تحصيلكرده و با سواد جامعه باشد.
چه بايد كرد ، سئوالي است كه بايد پرسيده شود . بياييد در اين شهرِ مصرف گرا با اجتماعاتِ ناهمگونِ و طبقاتِ خرده بورژوايي كارمندي و زمين داران و كشاورزان نسبتاً مرفّه ، تئاتر را به عنوان كالايي در نظر بگيريم كه بازاري براي عرضهاش ، غير از محافل خيلي خاص ، وجود ندارد و ليكن درصدد هستيم بازارِ گرمي برايش براه بياندازيم. بايد درصدد ايجاد تقاضا براي اين محصول باشيم. كالايي (هنري!)كه حاصل تعامل جسمي و ذهني انسان است در زمان و مكان مشخص با تكيه بر خلق دوباره اثرِ ادبي دراماتيك .
يكي از مشكلات اساسي آنست كه تئاتر نه به مثابه يك فيلم سينمايي ،بلكه فقط و فقط در محلِ عرضه اش قابل مصرف است و فيلمِ تئاتر به درد مخاطب نمي خورد. شخص نمي تواند تئاتر را در جيبش يا كيفش گذاشته و زمان و مكان مصرفش را خود تعيين كند.آيا در شهر، مكاني براي مصرف اين كالا تعبيه شده است؟ غير از تالارِ شمسِ مجتمع فرهنگي و هنري اروميه كه به امكانات كم و نسبي مجهز گرديده ، تالار يا سالني مناسب اين امر نمي باشد و يا تقريباً وجود ندارد. پس فعلاً خوشبختانه يك محل براي تعبيه بازارِ نمايش پيدا شد . وليكن خط توليد تئاتر مشمول هزينه و مرور زمان و نهايتاً تجهيز كارگاهي است كه بتوان چرخهايش را به حركت درآورد . دروهله اول نيازمند نيروي كار خواهيم بود . نيروي انساني متخصص و نيروي كار ساده . در عين حال كسي كه مسئوليت راهبري اين امر به عهده اوست همزمان نيازمند تبليغ و بازاريابي كالاي مورد نظر خواهد بود و از همه مشكلتر اينكه بايد با شگردي خاص ، مخاطب را به جهت مصرف ، تا پاي كارگاه بكشاند . البته با يادآوري اين مساله كه كالا همزمان با حضور مخاطب توليد خواهد شد و همه مراحل قبلي به نوعي پيش توليد كالا محسوب مي شود.
ادامه دارد....
سمبوليسمِ ناتورال
و يا گامِ معلّقِ اخلاق
به يمنِ خوانشِ نمايشنامهي از تولد تا تولد اثرِ علي صابر رضايي در نمايشخانه اروميه
شايد اين مثال يا داستان مشهور اصالت دهندگان بر وجود را شنيده باشيد:
"روزي يگانه پسر بيوهاي پير ، سخت بيمار و سالخورده را به جبهه جنگ فرا مي خوانند و فرزندش كاري نمي كند جز اينكه بر سر دوراهي بنشيند و قضايا را سبك سنگين كند . اگر به جنگ نرود ، به وطن خيانت كرده است و اگر راهيِ جنگ شود مادرِ خويش را بيكس و يالقوز و بيمار رها كرده است. پس تكليف چيست ؟ مامِ وطن و يا مامِ خويش؟ به فرض اينكه جبر ، امرِ محال است."
درست حدس زدهايد . ما نمي خواهيم در خصوص اسطوره ايمان ،ابراهيم خليل الله سخن برانيم كه همانا اگر رساله وزين و ثقيلِ ترسولرزِ كيركيگار را تورق كنيد، به واقع بر اين موضوع فائق خواهيد آمد و ليكن صحبت از اخلاق است و به مخاطره افتادن اخلاقيات و نظريه تعليق اخلاق ، جاييكه برون از درون برتر جلوه مي كند و ظواهر بيروني و اعمال و حركات ، چونان غولي گرسنه درونياتِ پنهان را به خود مي بلعد.
اخلاق را نمي توان عينِ ايمان دانست ، كه در ايمان ، درون برتر از برون است و در اخلاق عكس آن . اخلاق ظاهر فريب و متظاهرانه و رياكارانه عمل مي كند . شما ممكن است به دليلِ رعايت مسايل اخلاقي در يك جامعه شهري متمدن ، دروغ هم بگوييد ولي اطمينان داشته باشيد در صورت مومن بودن ، اين امر محال ، و حتي ممكن است به جرمِ اختلال در نظم عمومي ، زنداني ، دستگير و يا حتي اعدام شويد.
اخلاق در زندگي روزمره غرايز را به كناري مي نهد و اين وحشتِ ناشي از تمدنِ شهر نشيني است كه في الواقع به يك پارادايمِ مطالعاتيِ جامعه شناختي مبدل مي گردد. غرايز ، در درجه اول امري است خصوصي كه در فرديت افراد متبلور مي گردد . ولي در مقابل ، اخلاق در وجه عمومي قابل بررسي است و در وجه خصوصي متجلي نمي گردد. معيارهاي اخلاقي ، حقوق شهروندي و نيازهاي مدني متضمنِ سلامت جامعه پنداشته مي شود و ليكن اگر فرد امكان دسترسي به فضاي لازم در زمان مشخص را نداشته باشد ، فشار اسمزي ناشي از درون ، برون را ملتهب و متورم مي سازد و در لحظه اي كه قرار است غرايز فرد به اثبات برسد، به سانِ بادكنكي ، برونِ فرد را مي تركاند و كثافتِ ناشي از اين انفجار از سرو رويِ شاخصه هاي اخلاق آويزان مي گردد .
درون را وجه فطري و ناخودآگاه بناميم. برون را وجه اكتسابي ، يا خودآگاهي از نوع فرويدي آن كه در گفتگوي درون با برون ، سنتزي به نامِاخلاق ، به حاكميتِ برون ايجاد خواهد شد. فرويدِ پير برخلاف يونگِ جوان ، دفعِ موادِ زايد را نيز يك لذتِ جنسي از نوع نيمه آگاهِ آن مي داند كه فرد براي رسيدن به اين لذت است كه اين پا و آن پا مي كند و گاهي از شدت فشار ، چشمانش را بسته و زبانش در دهان نمي چرخد و صداهاي ناجور از خودش ساطع ميكندكه آنرا به خودآزاري يا مازوخيسمِجنسي تعبير خواهيم كرد.
آيا هويت همان وجه برون گرايِ فرد است كه از درون تراوش يافته و پوسته برون را شكافته است و يا برعكس؟
بگذريم ... تشخصِ فرد با فشارِ ناشي از رفع حاجتِ روزانه در پردهاي از ابهام قرار مي گيرد. در مكاني كه از قضا آبريزگاهِ يك تماشاخانه است . در زماني كه پارتِ اولِ نمايش به اتمام رسيده و اعلام گرديده بود : 5 ، 10 ، 15 و يا 20 دقيقه آنتركت ! فرد با همان محدوديتِ امكان ورود به فضاي خصوصيِ W.C. ، به جهت رعايت شاخصه هاي اخلاق ، مواجه شده كه چاشنياش انتظار است . اما نمودار تحمل او تا به چه حد است كه بتواند از تعليقِ اخلاق جلوگيري و از شانِ و پرستيژِ اجتماعيش كاسته نشود. آنجاست كه با رسيدنِ نمودارِ مقاومتش به نقاط بحراني ، كلامات قبيحه بر زبان جاري مي سازد و نهايتاً شلوارش را زرد مي كند به قولِ دوستان .
سئوال اينست : چرا بايد اخلاق در زير زمين تماشاخانه ، پايش از زمين كنده شود و در هوا معلق بماند . چونان كه نمايش گامِ معلقِ اخلاق به همراهي و همصدايي سرفه ها با كوكِ متفاوت و فواصل و نت ها ي نامتشابه ، سمفوني انتظار را مي نوازند و شخص چاق نمايش به يكباره در نقطه بحران ، اعلام انزجار عمومي مي كند و حكم به نابودي اخلاق ميدهد.
اما نگاهِ سمبوليكِ من در فضاي طبيعت گرايانه و واقع گرايانه افراطيِ نمايشنامه ، خوانشي دوباره از داستانِ آفرينش است. ابليس توانست آدم را به توسط حوا اغوا كند و شيي به او بخوراند كه آدم ، شرمگين از پي بردن به برهنگي خويش ، چه مظلومانه از بهشت رانده مي شود تا رنج ناشي از دانستن را بر دوش كشد . به تعبيري دگر ، خوردن همان شبهِ ميوه ، نتيجه اش تا چند ساعتِ ديگر از لحاظِ جبرِ بيولوژيك و سوخت و ساز بدني، به راه افتادنِ سيستم دفعِ بول وغايط است. كه بهشت را مكانِ آن امر نباشدو آدم به جهتِ دفعِ زايدههاي ناشي از شعور و آگاهي است كه پايش به زمين باز مي شود.
نمايشي كه در بالا در حالِ اجراست ، بهشتِ آرزوهايِ انساني است كه عقده هاي خود كم بيني و حقارتِ ناشي از آنرا با ديدن تراژدي ها و كمدي ها و درام ها و ديگر گونهها ، فراموش مي كند. اما همين غرايز يا همان وسوسه هاي درون به سراغش مي آيند و ناخودآگاهِ او را به سوي خود آگاه مي كشند و اين بهشتِ تكرار شونده بر روي زمين را با انفجار بمب ناتوراليستي به جهنمي بدل مي سازند كه فرد ديگر يادش نمي آيد از كجا آمده و در بهشتِ طبقه بالا چه خبر است و آمدنش بهرچه بود؟ مگر مي شود كسي با غرق شدن در آبگيرِ غرايز بگويد :
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
حتي خواجه شيراز ،حافظ هم در آغاز خواسته فراموش كند كه از كجا آمده است و هي باده گساري مي كند و ليكن دليلش را نمي تواند فراموش نمايد :
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
و در ادامه واقع بينتر ميشود :
در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
عشق همان ابزار اغواي آدم است به خوردنِ ميوه آگاهي كه آتشي به پا مي كند و ابليس به طريقِ عشقِ حوا به آدم يا بهتر بگوييم آدم به حوا است كه قاپِ آدميت و فرديتش را مي دزدد و گندم و سيب يا هرچه كه نام مي نهيدش ، به وي مي خوراند و به محض خوردنش به ناآگاهي خود كه همان برهنگيِ شعور و آگاهي است پي مي برد .
محدوديت هاي اجتماعي همانندِ بسته بودن درب دستشويي هاي تماشاخانه به هنگامِ نياز است كه فرد را از حالت انساني و اخلاق گرايش جدا ساخته و بعد فطريِ غرايزش را بيدارتر و شعلهورتر و جامعه را به فساد و تباهي و انباشت كثافات رهنمون مي سازد. وليكن اين همان انسان است كه تا گشودن دوباره درها صبر پيشه مي كند و استقامتش از نجابتِ اوست . فردي كه به دنبالِ لذت است براي يافتنِ عظمتِ خويش ، خلاقيتِ متجليِ هنر نابي چون تئاتر را مي ستايد ولي اين نمايشِ زندگي است كه با خطي ترين و مبتذلترينِ ميزانسها ، او را به نقاطِ پستِ اجتماع تبعيد مي كند و آزادگي و آزادي و فرديتش را سلب مي نمايد.
اين انسان ، هنوز هم در مواجه با دربهايِ بسته دستشوييهايِ تماشاخانه نمايشنامه آقاي صابر رضايي ، اميدوار به باز شدن حتي يك درب و نااميد از بازشدن دربي كه رويش به صراحتِ نوشته :
"خراب است" ، اين پا و آن پا مي كند!


