فرقی نمیكند گودال آبی كوچك باشی یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی آسمان در توست
![]() |
![]() |
|
|
|
|
![]() |
|
|
|
|
|
|
|
|
3260 مطلب (1365 جدید) توسط 59 عضو
سیاسی - اجتماعی
(910 جدید)
شعر و ادبیات
(46 جدید)
روزنوشت و خاطرات
(98 جدید)
علمی و آموزشی
(40 جدید)
فرهنگی و مذهبی
(128 جدید)
اقتصادی - سیاسی
(56 جدید)
وبلاگهای متفرقه
(38 جدید)
وب سایتهای دولتی
(2 جدید)
وب سایتهای خبری
(47 جدید)
فرقی نمیكند گودال آبی كوچك باشی یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی آسمان در توست
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!!
میدانید چـرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش
اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند
لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
پائولو كوئيلو
ولی جریان داره ...
- امروز خدا بهترین هدیش رو ازم گرفت .. ولی بازم شکرش که هر چند بدون من ولی هست ! همین کافیه ...
شکر
این چه حسیه که می گن فقط مختص آدماس . همون حسی که از وقتی آدم پاشو گذاش روی زمین یهو تو دلش حس کرد
شاید از همون موقع جاری شد تو دل آدما . فکر نکنم خدای مهربون این حسو جا داده باشه تو دل ماها شایدم نه چون خودشم تنهاس !
هر کی یه جور از تنهایی حرف می زنه ، تنهایی آدما انگار با هم فرق داره تنهاییای خوب تنهاییای بد
یکی با تنهاییش حال می کنه یکی تنهایی براش کابوسه
تو تنهاییا هم آدما کارای جور وا جور می کنن . تو تنهاییای خوب یکی ساز می زنه یکی شعر میگه یکی نقاشی می کشه و یکی
گریه می کنه
بعضیا میگن ما تنهایی نداریم ، ولی چیه که دمای غروب ،مخصوصا غروبای جمعه می زنن بیرون و دنبال یکین که باهاش حرف بزنن
الان نزدیکای غروبه ، غروب اونم غروب جمعه ، دل خیلیا شنیدم این موقع می گیره ، عجیبه نه ؟
شاید به خاطر این حس مشترکه که اعتقاد ظهور موعود رو تو یکی از عصرای جمعه به وجود آورده
موعودی که قراره بیاد و دیگه دلی نگیره .
بهتر بگم یه امید
دل منم بدجور گرفته امروز ، یه بغض عجیبیم تو گلومه
یه مدتی بود حس غریب عصرای جمعه رو فراموش کرده بودم
امروز هر کاری کردم برا فراموش کردن این حس غریب
اما
نشد
واقعیتش اومدم اینجا هم یه چیزی بنویسم شاید ...
اما هنوز دلم گرفتس . هنوز بغض دارم
همیشه تنهاییام رو با خدا پر می کردم با حسی که بهم می داد طرح می زدم آواز می خوندم و باهاش درد دل می کردم
یادمه ولی همیشه ازش می خواستم یه همزبون درست و حسابی هم بهم معرفی کنه تا
تنهاییمونو قسمت کنیم
....
( بغضه نمیذاره ادامه بدم ، ... )
الانم می خوام تنهاییمو با خدا پر کنم ، نمیتونم بزنم بیرون ، میرم بالا پشت بومو ...
بغضمو با غروب درد دل کنم
اینبار اما
از خدا
یه چیز دیگه می خوام ...
(...)
|
ای نسيم سحر آرامگه يار کجاست |
منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست | |
| شب تار است و ره وادی ايمن در پيش | آتش طور کجا موعد ديدار کجاست | |
| هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد | در خرابات بگوييد که هشيار کجاست | |
| آن کس است اهل بشارت که اشارت داند | نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست | |
| هر سر موی مرا با تو هزاران کار است | ما کجاييم و ملامت گر بیکار کجاست | |
| بازپرسيد ز گيسوی شکن در شکنش | کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست | |
| عقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو | دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست | |
| ساقی و مطرب و می جمله مهياست ولی | عيش بی يار مهيا نشود يار کجاست | |
| حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج | فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست |
--
حالا می فهمم گنجشکی که با تموم اشتیاق می پره تا بچه ای که می بینتش حال کنه ولی یهو با سنگ همون بچه با کله میاد پایین چه حسی داره .
فکر کن داری تو یه باغ زیر درختا با لذت تموم می دوی و یهو با صورت می ری تو شاخه درختی که تا چن ثانیه پیش مستش بودی
یا با سرعت ماشینت حال می کنی و به سازندش دمت گرم می گی . بعد می شنوی یکی تو بلندگو میگه بزن کنار و جریمه میشی
تا حالا فکر کردی
گنجشیکه صید شده تو دلش به بچه ها فحش می ده یا سرخوشه از اینکه لذت بچه ها رو کامل کرده ؟
یا یه سوال
بعد خراشیده شدن صورتت از شاخه درخت از دست درخت ناراحتی یا بی دقتی خودت ؟
بعد جریمه شدن به سازنده ماشین فحش دادی یا خودت یا اصلا بیچاره ماموره ؟
جون من بازم بعد درد صورتت با درخته حال نکردی ؟
بعد جریمه شدن فکر نکردی که اگه جریمه نمیشدی می تونسته اتفاق بدی بیافته ؟؟
تا چن لحظه پیش حس گنجیشکه حین سنگ خوردن یا حس برخورد شاخه درخت محبوبم تو صورتم یا جریمه سنگینو داشتم ...
دم خدا بازم گرم که یادم انداخت منم مث همون گنجشک نباس ناراحت شم .
چشامو که باز کردم دیدم من حواسم نبوده که رفتم تو شاخه درخت . اون طفلیه عزیز که تقصیری نداشته
و فکر که کردم دیدم اگه جریمه نمی شدم شاید الان ...
دمش گرم خدای مهربون .
و بچه ی شیطون دوست داشتنی و درخت با عظمت و مامور دلسوز !!!!
فقط کاش می دونستن که خودم چقدر ناراحتم که نکنه دل بچه بگیره یا درخت از اینکه نمی تونه صورتمو نوازش کنه ناراحت شه و یا ماموره فکر جیبم باشه که باس جزیمه از توش در بیاااد ..
قول می دم به جای پرواز بیام بشینم تو دستای بچه و به جای دویدن بشینم از زیبایی درخت لذت ببرم و
آ آ ر و و م تر رانندگی کنم .
( گرفتین که چی گفتم ؟؟!!! ) 

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک زن بود ، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.تصویر سیمای او را پیامبر ، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه ابعاد گوناگون ((زن بودن)) نمونه شده بود.
مظهر یک دختر در برابر پدرش
مظهر یک همسر در برابر شویش
مظهر یک مادر در برابر فرزندانش
مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش
وی خود یک امام است.یعنی یک نمونه مثالی ، یک تیپ ایده آل برای زن ، یک اسوه ، یک شاهد برای هر زنی که می خواهد شدن خویش را خود انتخاب کند.او با طفولیت شگفتش ، با مبارزه مدامش در دو جبهه داخلی و خارجی ، در خانه پدرش ، خانه همسرش ، در جامعه اش ، در اندیشه و رفتار و زندگی اش ، چگونه بودن را به زن پاسخ می داد.
نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ خواستم از بوسوئه تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم ، داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاه شان را بکار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :
((مریم مادر عیسی است))
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم :
خواستم بگویم
فاطمه دختر خدیجه بزرگ است
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم
فاطمه دختر محمد (ص) است
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم
فاطمه همسر علی (ع) است
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم
فاطمه مادر حسنین است
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم
فاطمه مادر زینب است
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه ، فاطمه است.


